بیراهه
دلم که میگیرد... می آیم و بر مزارت آب میریزم سنگ کوچکی برمیدارم و آرام به سنگ قبرت میکوبم، که حضورم را احساس کنی... بالای سرت دعا میخوانم و فاتحه. حرف میزنم حرف های نگفته چشمانم را می بندم، رازها دارم با تو کاش این بار بغض و سکوتم شکسته شود... من و تو خوب میدانیم که نمی آیم بر مزارت، بلکه مزارم را می آورم کنار تویی که؛ شنیده ام تا ابد جاودانی. آن سنگ کوچک را بر می دارم و بر قلب سنگ شده ی خودم میکوبم. بر بغض و سکوتی که گویی سالهاست سنگ شده... تنها به این امید که شاید این بار بشکند! می کوبم تا حس کنم حضورت را و این که در محضر خدا هستم بالای سر تو دعا میخوانم و فاتحه.. فاتحه برای خودم. فاتحه ی خودم را میخوانم که دل در گرو این وادی پوچ دارم و دستانم کوتاه از آخرت است چشمانم را می بندم و آرام زمزمه میکنم: شاید همین روزها، معجزه ای اتفاق بیوفتد پ.ن: عکس مربوط به مزار مطهر شهید گمنام؛ پایگاه چهارم شکاری.محوطه مسجد خاتم الانبیا
Design By : Night Melody |