بیراهه
دلم که میگیرد... می آیم و بر مزارت آب میریزم
سنگ کوچکی برمیدارم و آرام به سنگ قبرت میکوبم، که حضورم را احساس کنی...
بالای سرت دعا میخوانم و فاتحه. حرف میزنم حرف های نگفته
چشمانم را می بندم، رازها دارم با تو
کاش این بار بغض و سکوتم شکسته شود...
من و تو خوب میدانیم که نمی آیم بر مزارت، بلکه مزارم را می آورم کنار تویی که؛ شنیده ام تا ابد جاودانی.
آن سنگ کوچک را بر می دارم و بر قلب سنگ شده ی خودم میکوبم. بر بغض و سکوتی که گویی سالهاست سنگ شده... تنها به این امید که شاید این بار بشکند!
می کوبم تا حس کنم حضورت را و این که در محضر خدا هستم
بالای سر تو دعا میخوانم و فاتحه.. فاتحه برای خودم.
فاتحه ی خودم را میخوانم که دل در گرو این وادی پوچ دارم و دستانم کوتاه از آخرت است
چشمانم را می بندم و آرام زمزمه میکنم: شاید همین روزها، معجزه ای اتفاق بیوفتد

پ.ن: عکس مربوط به مزار مطهر شهید گمنام؛ پایگاه چهارم شکاری.محوطه مسجد خاتم الانبیا
چه حس زیبایی ست این رای دادن... رای دادن در دوره ی بیداری اسلامی، بیداری ملت های جهان، رای دادن مدتی بعد از شنیدن توصیه های رهبرت کم کم که به شعبه نزدیک می شوی ناخودآگاه تپش های قلبت، به احترام این نازنین سرزمین و یاد یک دشت لاله که سالهاست به دل دارد، مرتب و با فاصله می شود و گام هایت نیز آرام اما استوارتر چند لحظه بعد انگشت جوهری ات را بر جای سفید اثر انگشت فشار میدهی... و خلاصه اینکه پس از گذشت سالها شاهدیم هنوز هم آمریکا با این همه ادعا نتوانست هیچ غلتی بکند! پ.ن: حس خوبی می دهد این رای دادن . . . حس یک قطره از اقـــیــــانــوس بودن
حرفهایی که همیشه به شکل پدرانه و دلسوز اما قاطع بیان می شود. دل ملتش را قرص می کند، بصیرت می بخشد و نیرو.. تشویق می کند و دلگرم. استقلال را جرعه جرعه بر گلو می ریزد، تا آخرین گام ایستادگی در این سنگلاخ طاقت فرسا همراهت قدم می زند و با انگشت اشاره از دور پیروزی را در افق نشانت می دهد
اگر خدای نکرده خسته شدی تلاقی نگاه مهربانش با چشمانت کافیست تا روحی دوباره در تو دمیده شود.. اصلا همین حضورش در کنارت کلی امید به موفقیت می دهد. او هرگز نمی گذارد در مقابل بیگانه ای که چشم دیدن پیشرفت تو را ندارد و بی وقفه بر طبل تو خالی تهدیدش می کوبد؛ زانو بزنی!
داخل حیاط می شوی آرامشی که دست خودت نیست تو را احاطه کرده. از این حضور توی دلت قند آب می شود و نتیجتاً یک لبخند بر لبت میکارد.
دانشجو باشی، رای اولی هم که باشی دیگر نور علی نور می شود
احساس مسئولیت می کنی... حس ورود به عرصه ی آدم بزرگها ...حس اولین نظر برای امری مهم که در خوب و بدش شریک هستی... احساس رقم زدن سرنوشت خودت و کشوری که فقط مال توست نه از آنِ دستان کثیف و شیطانی
چنان که هر که نداند می پندارد این چشم دشمنان است بر کاغذ که تو زیر انگشت و جوهر، آن را می فشاری! تا شاید چشم نابینایشان بینا شد و دیدند که؛ تو بودی، او بود و راستی آن یکی هم بود؛ همان امید امام را می گویم که حالا دیگر برای خودش مَـردی شده
. . .از دل برود هر آنکه از دیده برفت. . .
اصلا با این جمله مشکل دارم
تو که هیچگاه در برابر دیدگانم نبوده ای
و از همان ابتدا به دل رفتی،
حالا چطور میتوانم مدعی باشم: چون به دیده نبودی
پس بر دل هم نیستی!؟
نع.. تو از همان ابتدا، برایم در دل ماندی
از همان ابتدایی که دنبال خودِ گمشده ام بودم و
با حال زار و نزار آن روزهایم، مدام این سو و آن سو سراغ از تو می گرفتم
یادت هست آن روز را که تشنه کامی ام جز اشک هیچ درمان نداشت؟
یادت هست روزگاری را که هرچه می رفتم دور می شدم و پریشان دل تر؟
حواسم کجاست؟!.. مگر می شود این چیزها از یاد تو برود؟...
درست خاطرم نیست قصه ات از کجا برایم شروع شد؛ که مرا آنطور کشاندی تا خودت
اما چقدر بر آشفته حالی ام تسلی بودی
آن روزها حتی نامت هم جرعه آبی بود بر آتش وجودم..
فرسنگ ها راه دنبال خودم دویده بودم تا به تو رسیدم
رسیدن که نه فقط نزدیک شدم
به تو که نه اما به خودم نزدیک شدم... نزدیک تر از قبل ها
اصلا به تو فکر میکنم که "خودم" فراموشم نشود!
و به تو آمدم که شاید به خودم آمده باشم
نمی دانم با دلم چه کرده ای که
هنوز هم میگویم... تا به تو رسیدن خیلی راه مانده
یک نفس با من باش
تو که از دوست خبر آوردی...
پَر کشیم از خود و نیرنگ زمان
تا به هر جا که او
دست در دست؛ به ما نزدیک است . . .


حسرت نمی کشم اگر مزرعه ی زندگی ام بی ثمر است...
من تمام دارایی ام را به پای مترسک وسط مزرعه ریخته ام
به امید اینکه روزی به بار بنشیند
اگر چنین هم نبود باکی نیست
همین که همیشه
نگاه بی آلایشش به آسمان خیره است و
لبخند رضایت به لب دارد
مرا کفایت می کند
پ.ن: حسرت نمی کشم اگر مزرعه ی زندگی ام بی ثمر است...

